راستش دلم برا حاسب تنگ شده
...برا تمام بچه های گروه...امروز که عکس آتلیه رو دیدم (عکسی که مادر غزل خانوم زحمتش رو کشیدن ...که جا داره یه بار اینجا هم ازشون تشکر کنم![]()
...) یاد تک تک بچه ها...یاد خاطره هامون افتادم...آخ که چقدر دلم تنگ شده برا تک تک بچه ها...برا امیر جون...برا دکتر...برا امیر حسین دوم...برا کمیل...برا عارف(معادی)...برا سجاد جون![]()
...برا امیر صادق..هادی...مرتضی...پایا...رضا بهزادیه خودم...برا آرمین و خلاصه برا همه بچه ها...![]()
ایشاا... که باز همدیگه رو میبینیم...حالا تا خدا چی بخواد...![]()
درسته خسته شدیم ولی خیلی خوب بود...خیلی زیاد...یادش بخیر همه بچه ها تلپ بودن غرفه من
...حالا که اینطوری شد بزار بگم...آقا شنبه صبح آقای جوکار منو گیر اورد که آقای شایان حسین زاده برو یه نگاه به (روم به دیفار!!گلاب به روتون و رومون!!بوی بد دور!!!)دبلیو سی
(همون توالت خودمون!!!!!!!!!!!!!!)بنداز......رفتم دیدم بله!!!!بچه ها روزنامه ها رو انداختن کف دستشویی!!!جناب نظافتچی هم منو گیر آورد بیچاره تمام سفره دلشو وا کرد که :ببین پسرم!!!!!!نظافت برا خودتون خوبه...سلامتی میاره و از این حرفا دیگه....ما هم شدیم مسئول تمییز کردن تفالت
!!!!!جارو زدیم نشد!...نایلون و دستکش دست کردیم بازم نشد...آخرش با دستهای خالی(برنامه امشب سینماهای حاسب!!!
!)کف دستشویی رو تمیزیدم...!!!!!بعد که دنبال مسئولش گشتم از صغیر و کبیر انکار کردن
...ای خدا...چقدر نامردین...حالا که من تمیز کردم...لا اقل با وجود خانوم ایکس بگه من بودم...(چون روزنامه رو خانومها برا شستن پنجره استفاده کردن نه!!!!!!!!!
)خلاصه اونم گذشت و شد یه خاطره کثیفه بد بو!!!!
اینم یکی دیگه...یه خاطره دیگه هم هست که بییییییییییییییییییییییییییییییب...!!!!!!!!!!!!!!!(ببخشید بدلیل حضور رضا در این خاطره و وجود بییییییب های متوالی خاطره کلا بیییییییییییب شد!!!!!!!!!!!!!
)
ای بابا...بازم نشد...![]()
هر کجا هستم
باشم...
آسمان مال من ست
پنجره فکر زمین عشق هوا مال من ست
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت...
دوستتون دارم...
شایان...![]()


