نويسنده :
Soha - ساعت 5:57 روز شنبه سیزدهم شهریور 1389
اين متن رو يه جايي ديدم كه يه بخششو گذاشتم واسه دوستان هي گله نكنن چرا نمي ياد و اينا ... هميني كه هست ... مي خواين بخواين ... نمي خواين هم بخواين ...
من اگه خدا بودم، اینترنت رو قطع میکردم مردم یه ذره زندگی کنند.
من اگه خدا بودم جای این فیلترچی ها گاو می آفریدم بلکه مفید باشند .
من اگه خدا بودم کتاب نمی فرستادم،جزوه می گفتم بنویسید.
من اگه خدا بودم پیامبر نمیفرستادم، مرد بودم، خودم میاومدم پایین!
من اگه خدا بودم این سوال که پدر و مادرم کی ان ، فکرمو خیلی مشغول میکرد!
من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم.
من اگه خدا بودم به موسی میگفتم بزنه دهن چوپانه رو سرویس کنه ، آخه این چه طرز حرف زدن با ساحت مقدس ماست؟
من اگه خدا بودم به جاي آدرس خانه هنرمندان، آدرس کاخ ِ. . . رو ميدادم دست عزرائيل!
من اگه خدا بودم، همتونو خدا میکردم. به خدا.
من اگه خدا بودم جهنم رو خراب ميكردم، ميدادم سر بهشت، اينجوري ديگه مردم براي رفتن به بهشت اينقدر جرم و جنايت نميكردن!
من اگه خدا بودم چگونه سیروا فی الارض کردن و می پرسیدم ...آخه برادر من با کدوم پول ... تازه اگر ایرانی راه بدن .
من اگه خدا بودم برای تماس با من لازم نبود عربی حرف بزنید.
من اگه خدا بودم سر یه سیب اینقدر ... بازی در نمیاوردم!
من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید
من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...
من اگه خدا بودم سریعا یه تکذیبیه بابت خلقت سوسک صادر می کردم
من اگه خدا بودم تو دهن این دولت میزدم! آقایون تکبیر
من اگه خدا بودم کلمه ی دشمن رو از ادبیات حذف می کردم، اونوقت میشِستم ببینم دوست برادر چجوری میخواد خطبه بگه !
من اگه خدا بودم با احساسات آدمها انقدر بازی نمیکردم...
من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری"
من اگه خدا بودم یه الگوریتم ساده1-6-3 واسه عزرائیل می نوشتم که به ازای مرگ هر هنرمند جون 6 تا آ . . .و 3 تا ۳۰ یا . . . مدار رو هم بگیره
من اگه خدا بودم همون سیستم قدیمی چندخدایی رو دوباره راه می انداختم.اونوقت اینجوری مجبور نبودم یه نفری همه ی مسئولیت رو قبول کنم!
من اگه خدا بودم ايران رو تو اروپا ميآفريدم، حوالي اسپانيا و ايتاليا یا برزیل !
من اگه خدا بودم ماهی یه میلیون و پونصد به هر کدوم از بنده هام میدادم، همینجوری، برن حال کنن.
من اگه خدا بودم اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم، بعد کتاب میدادم بیرون!
من اگه خدا بودم، وقتی میدیدم دارن آدمای بیگناهو میبرن بالای چوبهی دار همینجوری برّ و بر نگاه نمیکردم؛ میرفتم سریع نیروی جاذبهی زمین رو از کار میانداختم.
من اگه خدا بودم وقتی بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!
من اگه خدا بودم، محمدرضا شجريان رو به عنوان يكي از معجزاتم و صادق هدايت رو هم به عنوان نماينده تامالاختيارم در زمين معرفي ميكردم.
و....
شما اگه خدا بودين ... چه ميكردين ؟!
نويسنده :
Shayan - ساعت 23:57 روز سه شنبه دوم شهریور 1389
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند!
قاصد!دست بردار از این در وطن خویش غریب
تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب...
مهدی اخوان ثالث . م امیــــــــــــــــــــد
ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بندش که بازگشت و شد آزاد روسری
و بی درنگ از سرت افتاد روسری
من هم امیدوار به این فکر می کنم
شاید که باز از سرت افتاد روسری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ایلشن جلاسی ـ
ــــــــــــــــــــــــــ- -ـــــــــــــــــــــ-- -ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاریست که دارم بی تو
حسین منــــــــــــــــــــــزوی
ــــــــــــــــــــــــــ---ـــــــــــــــــــــــــــــــــ---ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام دوستای گلم...
خوب خوبین؟!؟!؟؟!
یادمه یه شب برنامه رصدی گذاشتیم مدرسه...
خودمون ۵-۶ نفر انجمن بودیم...فکر کنم آبانماه امسال بود...
یادمه اونشب اولش یهو ابری شد... آخر شب از بی حوصلگی گفتیم فوتبال بازی کنیم...یه ۵ مین بازی کردیم که دیدیم از گرما داریم خیس خیس میشیم...
پس در نتیجه تصمیم گرفتیم با پیشنهاد یکی از بچه ها لباسامون رو در بیاریم و عریان شویم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ما هم از خدا خواسته همه عین چی درجا هر چی تنمون بود در آوردیم!!!!!!!!!!!!!البته شلوار پامون بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقای صیاد عزیز که همراهمون بودن دیدن ما انقدر وقیحانه بزرگ و کوچیک سرمون نمیشه خودش بیخیال ادب کردن ما ها شد رفت تو۱!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ما هم که تشنه علم برای شب رصدی رفته بودیم فوتبالیدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




ما بیخیال فوتبال می کردیم و آقای صیاد هر ۵ مین میومد پشت در شیشه ای نیگا نیگا می کرد ببینه ما آدم شدیم و مثل یه آدمه قرن ۲۱ لباس تنمونه یا هنو تو قرون ما قبل تاریخیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!










بالاخره طاقتش تموم شد اومد بیرون گفت آقا شایان سرما میخورین لباستونو بپوشین!!!!!!!!!!!!!!!!!

















ما هم دیدیم دیگه خیلی تابلوئه لخت باشیم...


برا همین خجالت کشیدیم لباسمونو پوشیدیم








واقعا که چقدر خجالتی و س ربه زیریم ما!!!!!!!!!!!!!!۱











کورش کمک کن بابا!!! بگو از چی بنویسم!!!!خاطره یادم بنداز بابا!!!!یکی میگفت رقص رو بنویس!!!!چی بنویسم وقتی فیلممون در رفت و همه هم دیدن!

دیگه جا برای نوشتن نذاشت!!!حالا چی بنویسم!؟؟!؟! مثلا بنویسم من عربی میرقصیدم با یه شال دور کمرم یا مثلا مسعود نوری!؟!؟؟!؟!؟!آخه چیو رقصو بنویسم!!؟!؟!؟همون فیلما رو بلوتوث کنین حال کنین دیگه
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
کلا این پست شکلک بود!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ-ـــــــــــــــــــــــ-ــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه
قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن! تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن!تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها و دورها
ز سرزمین ابرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابر ها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شور ها...
براه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن!من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من میرسد صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران
به جاودان.. .
فروغ فرخ زاد
ـــــــــــــــــ
دوستتون دارم...
شایان...
نويسنده :
Shayan - ساعت 15:28 روز شنبه سی ام مرداد 1389
نويسنده :
Shayan - ساعت 11:59 روز شنبه شانزدهم مرداد 1389
چندیست تند می گذریم از کنار هم
ظاهر خموش و ســرد و نهان بی قرار هم
رخسار خود به سیلی می سرخ کرده ایم
چون لاله ایم هر دو به دل داغــــــــدار هم
او را غرور حسن و مرا طبع سربلند
دیری اســــــــــت وا گذاشته در انتظار هم
غافل به هم چو گاه افتد دیدگان ما
گوییم حال دیده ی شــــــــــب زنده دار هم
جانا بیا و مخواه جدایی جسم و جان
دانــــــــــم که هردو ایم زجان خواســتار هم
چشم من و تو راز نهان فاش می کند
تا کی نهان کنیــــــــــم غم آشــــــــــکار هم
((شعر قهر از عماد خراسانی))
---------------------------------------
سلام علیکم
باز تابستون و باز بی سوژگی!!!!موندیم دیگه!!!
راستش الآن چند روزه تو فکر انتخاب رشته م...اه اه چقدر سخته...بدتر از کنکوره...
اعصابم رو خرد کرده...مخصوصا اینکه هیچ علاقه ویژه ای ندارم!!!!!!!!!!!!!!!
نه اینکه بی علاقه ی بی علاقه ام...اما کلا اگه قبلا میتونستم با خودم کنار بیام میرفتم ادبیات یا موسیقی یا تاریخ می خوندم نه مکانیک و برق و عمران!!!!!!!!!!!!!!!!!! رشته هایی که حالمو بهم می زنن...اما مجبورم یکی از همین هارو انتخاب کنم...
یه مدت خیلی به م.معماری فکر می کردم...الآن هم ذهنم رو خیلی به خودش جذب کرده مهندسی معماری...یکی از رشته هاییه که تا حدودی بیشتر از بقیه بهش گرایش دارم...
احتمال اینکه برم هم زیاده اما خب موندم یه کم!!!
بابام که عشق برقه...عموم هم همینطور...داییم مکانیک...مامانم مهندسی پزشکی...هرکی یه چی میگه...این شبها هم که کلی مهمون داریم فقط همه در مورد انتخاب رشته حرف مکیزنن...هر کی هم رشته خودشو میگه!!!!!گیجم کردن...خلاصه الآن یا میرم مکانیک یا احتمال بیشتر م. معماری...
ببینیم چی پیش میاد دیگه دیگه!!!!!!
ولی جالبه ها تمام افراد بالای ۴۰ سال که بام حرفیدن میگن مکانیک یا برق!؟؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!چرااااااااا!؟؟!؟!؟!؟!؟؟!شما ها جای من باشین کدوم رو میرن : مکانیک یا معماری...
----------------------------------------------------
میخانه ای دگر نبود بهر ما بیا
از بهر خود بیا نه برای خدا بیا
مست همیم و نباشد جز آشتی
ما را رهی بیا و ز راه صفا بیا
ذرات من برای تو فریاد می کشند
دانم تو هم به درد منی مبتلا بیا
از نام من به چشم تو رخشیده برق اشک
ای خاک پات چشم مرا توتیا بیا
(( شعر قهر از عماد خراسانی))
دوستتون دارم...
شایان...
نويسنده :
K.N.V-Armin - ساعت 22:59 روز چهارشنبه ششم مرداد 1389
نويسنده :
Shayan - ساعت 19:43 روز چهارشنبه ششم مرداد 1389
مرا نه سر نه سامون آفریدند
پریشونم پریشون آفریدند
پریشون خاطرون رفتند در خاک
مرا از خاک ایشون آفریدند
-------بابا طاهر------
--------------------------------
خانم ایکس ساعت ۲ بعد از ظهر سوار اتوبوس داره میاد تو دلشم دارن قند میسابن...چرا؟؟ چون قراره امروز آقای ایگرگ رو که بهعنوان برادر((شلوغش نکنین!!!!!!!اهه!!فقط برادر بابا!!چقدر بی جنبه این!!!ارواح عمه شون اگه دروغ بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)دوستش داره((جوونی و این مسخره بازی--عشق اگه باشه فقط یه دونست نه مثل بعضیها هر روز عوض می کنن!!!!!!!)) خلاصه قراره اونو ببینه...کلی هم ذوق کرده داره به دوستش زد هم میگه قضیه چیه مراقبم هست نفهمن بقیه..آخه تو اتوبوس مدرسه گوشا خیلی تیزن !!!!((تا اونجایی که ما میدونیم همه برادر خواهرا مخصوصا اگه سنشون نزدیک باشه کارد و پنیر و موش و گربه و سگ و گربه اما چطور شد اینا یهو ((گربه سگ)) در اومدن بــــــــــــمــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!!!!!!!!!!!!!!!؟!؟؟
خلاصه دختره که انگار یه بشکه آب سرش خالی کردن عرق کرده هی دستمال دستشه مراقبم هست آرایشه ملایمش که تونست امروز از دست معاونا((برای مسائل امننیتی معاونا رو اسم نمی بریم!!!)) در بره و نفهمن پاک نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آره دختر بدبخت ۵۰ بار این هراز کوفتی رو بالا پایین می کنه به امید اومدن دااااااااااااااااااااااااااااااادااااااااااااااااااااااااااااااااااشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!!!
انقدر تو فکرش داره مجسم می کنه که با پسره مثلا دم غروب کنار دریاس و پسره داره آروم آروم براش میخونه~!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یا با هم کوهن تو یه هوایه مه آلود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پسره بیچاره سر به زیر مظلوم اصلا تو باغ این دختر خانم کف نیست!!!!!!!!!!!!چه پسر خوبی واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!
انقد تو فکرشه که متوجه نمیشه تو این ۵ دقیقه((مثل اینکه تو ذهنش خیلی خوش گذشت اصلا حواس نبود!!!!!!!!!!!!!!!!))۵۰۰ تا شماره انداختن توئ کیفش!!!!همه هم ۰۹۳۹!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آلان دیگه دختر خانم ایکس رسیده جلوی نونوایی نمونه هراز!!!!!!!بوی نون تازه میاد...وای فکر میکنه زن پسره شده پسره هم هر روز میاد نونوایی نمونه هراز نون میخره میاره خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!((تبلیغات غیر مستقیم رو داشتی))...بیچاره دختره...چقدر زود به تهش رسید...ازدواج و بچه و نوه و نتیجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حتی فکرم کرد که بعد از مردنش یارو زن نمیبره!!!!!!!!!!!!!!!!(بد بخت نمی دونه غروب مراسم هفتم آقای ۵۷ ساله تو کازینو(همون کافه زینو) قرار داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در همین حین دختره بیچاره متوجه چشمای یه پیر مرد خیلی محترم خیلی هیز میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اصولا مسئله هیزی با سن نسبت مستقیم داره....!!!!پیر مرده که حتی یه دندون هم نداره دختره رو با نگاش تعقیب می کنه...حالا تصور کنین با اون دهن بی دندون داره ملچ ملوچ هم میده۱!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا مغز استخون دختر رو پیرمرد هیزه قصه میده به هاردش!!!!!!!!!اگه هم ازش بپرسی پدر جان سنی ازت گذشته...از شما بعیده این چه کاریه میگه: خواسمه بوینم کنه کیجا هسه؟!؟!؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!چنه امه اصغر آقائه کیجا ره مونه!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟!تهشن دیگه پیره مردااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دختره که زیر بار فشار نگاهخ پیر مرد داره آب میشه یهو سکندری میخوره با کله میفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میره تو چاله هلی مزخرف هراز!!!؟؟!؟؟!؟؟!صدای قهقهه هشت تا پسر گریه دختره بیچاره رو در میاره
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا:
پایانه ماجرا رو شما انتخاب کنین...((جنیستتون رو هم بگین))
پسر مرد علاقه خانم ایکس یکی از همین ۸ تاس که :
۱- اتفاقا داره بیشتر از همه میخنده...و دو تا تیکه هم میندازه میره...
۲-پسر محترم بی تفاوت رد میشه...انگار نه انگار...
۳- پسره نمی خنده...در یک حرکت هندی میره به دختره میگه عیب نداره...بلند شو ((در اینصورت رویاهای دختر به حقیقت می پیونده))
۴ و امـــــــــــــــــــــــــا : در یک حرکت فردینی پیره مرده خودش رو پرتاب می کنه تا دختره رو بگیره تا زمین نخوره ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چه از خود گذشتگی واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآ!!!!
------------------------------------------------
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر زبوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت رو در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
-------بابا طاهر--------
--------------------------------------
و چشمانت
با من گفتند که فردا
روز دیگریســــــــــــت...
-----احمد شاملو-------
-----------------------------------------
دوستتون دارم...
شایان...
نويسنده :
Shayan - ساعت 1:57 روز دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم راه نمی برد
((ــــــــفروغ فرخزادــــــــــ))
-----------------------------------
نمیدونم چی شد!!!اومدم نت و اومدم تو سایت بی اختیار شروع کردم به نوشتن!!یه پست متفاوت!!!حالشو ندارین برین بقیه رو بخونین اما امشب دلم میخواد اینارو بگم!!!
لعنت به این زندگی !!! لعنت به این مسخره بازیها!!!کل زندگیمون رو کثافت گرفته!!!
هیچ کدوممون هدفی نداریم!!!برا همین میاییم وب!!!برا همین می چتیم!!!نظر میدیم...پست میدیم که بگیم آره منم میتونم یا منم هستم !وقتی هم که کارمون تموم میشه میفهمیم یه روزه دیگه رو هم خرابش کردیم رفت!!! هیچی هم نفهمیدیم و داریم به همه چیمون گند میزنیم!!!میایم نت تا خودمون رو مسخره کنیم!!!تا به حماقت همدیگه بخندیم تا تا تا تا و خیلی تا های دیگه بیجواب و بیدلیل!!!!!!!!!!!!!!!!!تا بفهمیم خیلی احمقیم (البته خدمت بقیه جسارت نمیکنما ...خودمو میگم)...زندگی عین یه قطار بی پایان و بی مسافره که تموم هم نمیشه...و ما حتی جرئت نداریم یه خورده هم که شده این قطار رو از مسیرش منحرف کنیم یا یه جای قطار رو ببریم و راحت شیم...اون هم باز از سر حماقته...از سر پوچی و بی درکی..کاری که شاید خیلیهامون یه موقعی کردیم یعنی یه روزی پیش اومده که خواستیم قطاره رو بندازیمش ته دره جهنم...ته دلمون هم به خودمون می گفتیم چقدر شجاعیم...
یه دوستم امروز بهم اس ام اس داد گفت میخوام برم یه جایی تا بفهمم از زندگیم چی میخوام..یه خرده جدی شیم...کدوممون می دونیم چی از زندگیمون میخوایم...کدوممون تو گرداب بی فکری نیستیم...نمیخوام از پوچی و نیهیلیسم حرف بزنم اما واقعا ما پوچ زندگی نمی کنیم؟؟! کی انقدر جرئت داره که بگه من؟؟ اونم لابد میخواد بگه من میخوام مهندس فلان شم پولدار شم شخصیت بخرم با پولم و این دری بریا دیگه...اما مگه اینا چیزیه که ما رو از پوچیه کارامون نجات بده...دوست من امیدوارم بفهمی از زندگی چی میخوای...امیدوارم یه راه پیدا کنی که تا تهش بری و وقتی به پشتت نگاه کردی نگی : ای بابا!!عمرم جوونیم زندگیم...امیدوارم به همه چیت برسی و میدونی چقدر اینو از ته قلبم میگم چون این چند ساله کلی با هم یکی شدیم...فکرشم نکن....زندگی همه ما مثل شبه !!!سیاهه!!!گمه...تهش معلوم نی...سرش معلوم نی...میخوام تو این آسمون که احتمالا ابری هم هست دنبال ستاره بختمون بگردیم...ستاره ای که حتی مطمئن نیستیم وجود داره...حتی منجم احساسمون یا عقلمون هم نمیتونه ستاره مون رو رصد کنه...ما هم برای فرار از این توهم بی ستاره بودن هی به هر بهوونه ای دست میزنیم که بگیم ستاره مون میدونیم کجاس اما خودمون حال نداریم یا نمیخوایم بریم دنبالش...جالبه که بخودمون هم دروغ میگیم...کاش حماقت های بشر را پایانی می بود...کاش...من یکی که میدونم ستاره ای وجود نداره یا اگه هم داشت سالها پیش با یه ابر نو اختر شده یه سیاهچاله مخوف!!!!! حالا شماها برین دنبالش یا مثل خیلی هامون وانمود کنین ستاره تون پیشتونه اما خودتون نمیرین دنبالش....حتی مهتاب این آسمون هم دروغیه و واقعیت نداره!!!زندگیمون هیچی نداره!!!!!! حرفام تلخه میدونم اما تلخیش مثل تلخیه ته قهوه س !!!ولی خب دیگه بزارین به حماقتمون یکم بخندیم...یا نه!بزارین هنوز با حماقتمون کنار بیایم...طعم شیرین شربت بی دغدغه بودن!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمن برای زنده بودن جست و جوی تازه می خواهم
خالیم از عشق و خاموشم های و هوی تازه می خواهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه اس ام اس هست که خیلی منو تحت تاثیر قرار داده اونم اینه
<<کاش به زمانی برگردیم که تنها غم زندگیمون شکستن نوک مدادمون بود>>
واقعا کدوممون دوست نداریم به اون دوران برگردیم...به اون دوران که حد اقل راحت میشد گریه کرد...حتا واسه یه آب نبات یا واسه یه دور دیگه از این اسبهای پارک سوار شدن!!!واسه خونه خاله موندن...واسه سر کوچه بازی کردن...واسه رفتن مادر بزرگ...واسه دل خودمون...واسه نوک مدادمون...الآن هم دلمون سنگین تر شده و هم نوک کدادمون کلی سفت تر................
-----------------------------------
۱ مرداد مادرم و پدرم و خواهر کوچیکم میرن مکه...کسایی که دم بختن یا جواب رد گرفتن یا طرفشون دوستشون نداره یا نمیدونم خواستگار ندارن و این حرفا !!!هر نوع دخیل و نذری رو قبول می کنیم!!!!!!!!!
-----------------------------------
ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما ((هیچ)) را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینیست
((ــــفروغ فرخ زادــــ))
-------------------------------
دوستتون دارم...
شایان...
نويسنده :
Shayan - ساعت 12:39 روز یکشنبه بیستم تیر 1389
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
-------------------------------------------
کنم هر شب دعا کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
------------------------------------------
می بینم که سمپاد آمل به گل نشست...چراش رو نمی دونم یا نمی خوام بگم!!!!!!!! فرقی هم نداره هااااااااا!!!!یادمه اول دبیرستان که بودیم اولین بار بهم پیشنهاد شد سردبیر و مسئول مجله مدرسه شم ( اون موقع مدیرمون آقای نوایی بود)...راستش من ۲۰ نفر رو به عنوان هیئت تحریریه انتخاب کردم...کلی هم جلسه میذاشتیم...با بچه های دلقک کلاس و مدرسه....جلسه هایی که کلش به مسخره بازی و خنده میگذشت هرچند در حین تمام مسخره بازیها کارامون هم پیش میرفت!!!!!!!!!!!!!!!((حالا بگین ما تیز هوش نیستیم!!!!!) راستش اون موقع کلی خاطره دارم اما متاسفانه بدلیل مسائل امنیتی نمی تونم بگم....راستش تو اتاق شیشه ای (۱) کارایی میکردن بچه ها که نمیشه گفت...کمترین کارمو رقص بود...رقص در جلسه هیئت تحریریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یادش بخیر...این ماجراها ۳ سال دیگه هم تکرار شد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخرین سال که اوج کارمون بود زمانی بود که آرمین دست راستم بود!!!!!!!!!
----------------------------------------
یه مشاور گل داریم به اسم آقای نجاتی...
خدای خیرش بده...بیچاره از دست من خیلی عذاب دید...قضیه اینه که من حالت عادی هم که باشم بیخودی می خندم (( مگه اینکه حالم گرفته باشه))...البته این خندیدن کلی کار هم دستم داد...!!!
این آقای نجاتی هر وقت میومد کلاسمون حرف بزنه من از اول تا آخر فقط می خندیدم...طوری که تا ۲۰ تا تیکه بم نمینداختن از کلاس بیرون نمیرفتن !!!!!!!!در مورد نحوه پر کردن فرم آژاد توضیح می دادن من عینه .... می خندیدم...هه هه هه !!! همش می گفت : آاقایون چیزایی که من میگم خیلی مهمه حالا این آقای حسین زاده نمی خواد گوش نده...بیچاره کلی بام لج کرده بود...
۲۵ دقیقه آخر کنکور اومد آروم زیر گوشم گفت :((آقا شایان ! الآنم می خندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)) تو اون شرایط مزخرف...همیشه هم که حرف استرس میشد یه مثال داشت که داوطلب کنکور مثل راننده ماشین مسافر کشیه تو جاده ها که از این که مسافراش راحتن لذت میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(پیدا کنید پرتغال فروش را...ببخشید پیدا کنید مسافر ها رو؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
۱- اتاق شیشه ای : اتاقی در انتهای راهرو طبقه دومه ساختمان دبیرستان مرکز تیزهوشان پسر که ابتدا اتاق مشاوره و سپس اتاق انجمن اسلامی و در انتها شامل اتاق فعالیت ها و جلسات انجمن های ((انجمن اسلامی--انجمن نجوم--هیئت تحریریه--)) که از دیوار شیشه ای آن بطور همزمان این سه انجمن برای ارائه پوستر ها استفاده می کردند...من هم رو این دیوار هر سری یه بخش هایی از تاریخ یا جشن های ایران باستان رو در ورق های آ-۳ میزدم تا بچه ها با تاریخ ایران باستان آشنا بشن..آقای صادقی کلی با این کار حال می کرد...
دوستتون دارم...
شایان...
------------------------------------------
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا ار از من بگیر اما
خنده ات را نه!...
...بخند بر شب بر روز بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان های این جزیره
بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را هوا را روشنی را هوا را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
((پابلو نرودا ))
نويسنده :
Shayan - ساعت 0:38 روز سه شنبه پانزدهم تیر 1389
اکنون به دام صد غم و صد محنتم اسیر
آن مرغ خوشدلی که تو دیدی پرید و رفت
((طالب آملی))
------------------------
آن روزگار کو که مرا یار؛ یار بود
دل بر کنار از این غم و او در کنار بود-
-----------------------------
امشب ز پشت ابر ها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
((محمد علی بهمنی))
-------------------------------
سلام دوستای گلم..
آخییییییییییییییییییییییییییییش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بالاخره تموم شد....
بیخیال خوب و بدش ...مهم اینه که تموم شد و ما راحت شدیم...راحت شدیم تا هر روز هراز...هر روز یاهو مسنجر...هر روز حال...خدااااااااااااااااا شکرت...
به ممس...رضا...و خودم خسته نباشید میگم...تو این گرما و تو اون سرما درس خوندن...وای....زمستون صبح کله سحر بیدار شی و برا اینکه خوابت نبره بری تو تراس و از سرما بلرزی و درس بخونی...چقدر سخت و مزخرف بود...
دلم براتون تنگ شده بود...
راستش این مدت روزهای خیلی خوبی نبود...
کنکور...استرس...مشکلات شخصی...دلتنگیهای همیشگی و بی دلیل...رفتن دوست فراموش نشدنیم آرمین...ای وااای
وای آرمین...خیلی دلم براش تنگ میشه...
هرچند همدیگه رو میبینیم (با وب کم ) ولی از حالا که هنوز نرفته دلتنگشم...
چه روزایی داشتیم...
مطمئنم هر وقت یاد کنکور بیفتم آرمین هم هست...با اون تولد...با اون گوسفندیار...با اون جعبه ها...با اون کیک مورد دار......واااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!آرمین
از هر چی بگذریم مهم نی مهم اینه که از کنکور گذشتیم...
یه تابستون داغ و پر انرژی..!!!!!!!!!!!!!!!!( البت کم کالری که وزن کم کنم)....رضا جان که پریشب ثابت کردن خیال نداره دور خدا متر شکمشونو کم کنن...از بس عینه قحطی زده ها کیک میخورد....
راستش حرف زیادی برا گفتن ندارم فقط خواستم بهتون سلام کنم و بخوام برام دعا کنین و باز مثل همیشه بگم :
دوستتون دارم...
شایان...
---------------------------------------------------------------------------------------------
فرسود پای خود راچشمم براه دور
تا حرف من پذیرد آخر که زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
سهراب سپهری