تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

شایان : تبلیغات...شعر خوانی...3 معلم در 2 کلاس...انجمن نجوم مرکز...لحظه دیدار

سلام عرض می کنم خدمت همه دوستای گلم... خیلی دلم براتون تنگ شده بود...ولی وقت نداشتم بیام بهتون سر بزنم...ببخشید دیگه!!!! اولا خیر مقدم میگم به محمد عزیزم...دیدی نگفتم داداش...دیدی ؟؟!!!! عجب خبریه اینجا ها !!! رضا که کلا نیس!!( خدا رو شکر بهتر!) ممس هم که نیس (آخه پی سی رو جمعیده!!!پس ایندو تا پر!!!( بقول آقای نصیریان ...میخواد بگه فلانی نیس میگه پر!!!!!!!!!!!!!) میمونه سها و محمد.... محمد که اینجارو کرده تخته سیاهه کلاس المپیاد کامپیوتر...بچه پر رو !!! ایندفعه میزنم حذفش می کنم...البته چون ایرایی حذفش نمیکنم!!؟؟!!ولی از همین جا بش میگم ((خالی بند خسیس ! تو که خودتم می دونی جایزه نمیدی چرا خالی می بندی؟؟! بین این همه ایرایی که همشون هم لردن معلوم نیس این خسیس از کجا اومده؟؟؟گند کر ! گنده بو! بی آبرو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)به به ! چه استقبال با شکوهی ازش کردم.... از اینا که بگذریم میرسیم به سها!!!! ای خداااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!! این سها فکر کرده اینجا از اون شبکه های اونوره آبیه که ما اصلا نمی بینیماااااااااااااا!!! اینم شده عین قلم چی!!!!!!!!!!!!!!!!!تو رو خدا نیگا کنین!!!هر 4 تا تبلیغات 5 تاش قلم چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سها هم اینجا رو کرده محل پخش تیزر های تبلیغاتی وبلاگ هاش!!!!!!!!!!!سها ول کن دیگه بابا!!!تا پریروز پایا ! از دیروز سجاد!!!از امروزم که سها اینجا رو کرده محل تبلیغات!!!!!!1مثل اینکه این بیماری مسریه!!!!!!!!!!!! برسیم به خاطره !!!!روز اول مهر همه می دونین که محل زدن زنگ نمادینه مهر مدرسه ما با حضور امام جمعه ، فرماندار ، رئیس آموزش و پرورش و فرمانده سپاه آمل بر گزار شد... آخرای برنامه آقای یزدانی رفتن یه شعر بخونن ...(این پایین رو از زبون آقای یزدانی بخونین.... :((مردسه همچون بوی پاک...(یه دفعه وسط شعر خوندن)...آقای عباسی...عباسی...اون بلند گو ره بیر بیار اینجه!!!عباسی اون اتا نا! اون یکی!!! خار بیه! اسا بور شکلات ره هم بیار...ته دست درد نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا آخرش بود... کل جمعیت منفجر شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اما بعدی یه روز بود که کلا دو تا کلاس طبقه آخر بودیم که یهو دیدیم سه تا دبیر اومدن بالا : آقایان یقینی ، رضایی نژاد و شکری...!!! معلوم شد که یکی از معلم ها اشتباه این ساعت اومده مدرسه!!! ما دانش آموز ها و آقای بابایی و این 3 معلم گرامی داریم می حرفیم که چی به چیه !!!که سر انجام بعد از 10 دقیقه معلوم شد آقای شکری از بس سرشون شلوغ بوده اون روز اشتباها اومدنم مدرسه ما... تو کلاس یهو آقای یقینی شروع کردن به حرف زدن درباره پول و مادیات و از خوبیهای کار و زرنگی و اینا گفتن...!!!!!!!!!!!1 ما همه در تعجب!!!!زنگ که خورد دیدیم آقای یقینی سواره ماکسیما ی سفیدشون شدن..............بیخود نبود امروز این همه از پول میگفتن...بعدش هم در مقابل چشمانه ما که غرق شده بودیم در دریای عمیق سوالات گوناگون با ویراژ رفتند!!!!!!!!!!!! راستی آقای شکری هم ارشد قبول شدن که خدمتشون تبریک عرض می کنیم.... در مدرسه ما چندین دوربین مدار بسته رنگی با قابلیت ضبط صدا نصب کردن که ما هم هر روزه رفته و در مقابل آن مراتب ادب را نسبت به مسئولان بجا میاوریم ... بطوریکه تا حاله پسرعموی نوه برادر زاده پسر خاله شون رو هم میپرسیم...بس که این بچه ها با ادبن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز هم که آقای بابایی داشتن اسم بچه هایی رو که تو قلم چی شرکت می کردن میخوندند که رسیدند به اسم صفاییان...تا گفتن آقای صفاییان ! پسره جواب داد از ساله دوم دبیرستان در آزمونهای قلم چی شرکت می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حرفی که بسی باعث خنده شد!!!!!!!!!!!!از آقای بابایی هم تشکرات ویژه را دارم!!!! در ضمن بچه ها ! منتظره خاطرات ما از شبهای رصدی باشین!! شبهای رصدی مدرسه ما که اولینش رو هم برگزار کردیم...اتفاقا این هفته با آقای نصیریان جلسه گذاشتیم و با رای گیری و تدوین قوانین انجمن مدرسه من و چهار نفر دیگه از دوستانم در مدرسه به عنوان هیئت مدیره انجمن مدرسه انتخاب شدیم....در جا هم در اولین جلسه ای که هیئت مدیره انجمن داشت ، 15 نفر به عنوان بازوهای اجرایی انجمن انتخاب شدن که هر کدومشون زیر نظر یکی از ما 5 نفره هیئت مدیره کار می کنن....بعد از اولین شب رصدی طبق جدول برنامه های انجمن که تدوینش کردیم شبهای رصدی بسیار زیادی در راهه...که همه این شبها خاطراتی میشه که براتون مینویسم....از بچه های مدرسه که میخوان عضو شن میتونن در روز های زوج به من ( شایان حسین زاده-کلاس 402 ) مراجعه کنن تا من هم پس از مراتب لازم اونها رو به مسئول ثبت نام و دفتر انجمن واقع در اتاق شیشه ای معرفی کنم...اگه اسمه خودمو گفتم چون از بقیه اجازه نداشتم که اسم ببرم.... بچه ها تقریبا همتون می دونین من برادر ندارم.... اما در واقع یه داداش دارم که برام جایه خالیه برادرمو پر می کنه....برادری که خودم پیداش کردم...اونم مثل من برادر نداشت اما حالا هر دومون برادر داریم...داداش حمید گلم...خود حمید میدونه چقدر دوسش دارم....هر چی باشه برادرمه...منو داداش حمیدم که 2 سال از من بزرگتره چند سالی میشه که شدیم برادره هم...نه از این برادرهای الکی...از اون داداشای حسابی...واقعا شدیم برادره هم...داداش حمید گلم ! خوبی؟ هر جا هستی برات آرزویه شادی و سرافرازی میکنم و اون آرزوی معروفم ((: یه دختره بشه زنداداشم و این حرفا دیگه...!!!)) اگه میخونی این مطلبو بفهم که چقدر دوست دارم دیوونه!!! گوشیتم دیشب خاموش بود...روشن کن کارت دارم.. لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های، نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ ! های ، نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل ! -ای نخورده مست- لحظه دیدار نزدیک است... دوستتون دارم... شایان...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:3  توسط Shayan  | 

هتل هیلبرت(هتل بی نهایت)

اقای هیلبرت صاحب تنها هتل یک شهر توریستی عجیب بود! شهری که همه چیز ان غیر عادی بود درست مثل هتل خود اقای هیلبرت.هتل هیلبرت هتلی بود که به اندازه ی تمام اعداد طبیعی اتاق داشت.یعنی به ازای هر عدد طبیعی n اتاقی با شماره ی n داشت.

۱-اواسط تابستان - وقتی که تعداد زیادی توریست به شهر امده بودند - هتل هیلبرت کاملا پر شده بود.به طوری که در هر اتاق ان دست کم یک مسافر ساکن شده بود.همه چیز بر وفق مراد بود.مشتریان زیاد و در امد قابل توجه. اما پر بودن هتل دردسر هایی هم داشت: درست در شرایطی که تمام اتاق های هتل پر شده بود یک بازرس اتحادیه ی هتل داران برای بازرسی شرایط و امکانات هتل هیلبرت وارد شد! بازرس باید چند روزی در هتل اقامت می کرد. و با سر کشی به امکانات هتل گزارش خود را تنظیم می کرد.اما در اثر سهل انگاری مسئول پذیرش هتل همه ی اتاق ها اجاره داده شده بود.و حتی یک اتاق هم برای اقامت بازرس خالی نبود.کارکنان هتل مانده بودند که چه کنند. راهی وجود دارد که بدون اخراج هیچ مسافری و حد اکثر با جابجایی مسافران, یک اتاق خالی برای بازرس پیدا کنند؟

۲- پس از مدتی پسر عمو اقای هیلبرت دومین هتل این شهر عجیب را راه انداخت. هتلی که درست مثل هتل هیلبرت به اندازه ی تمام اعدا طبیعی اتاق داشت. کار و بار هر دوی انها به خوبی پیش می رفت و تابستان سال بعد هر دو هتل پر از مشتری بود.بدون حتی یک اتاق خالی اما باز هم مشکلاتی در راه بود.

هتل هیلبرت در مقایسه با هتل جدید بسیار فرسوده بود و هر روز جایی از ان نیاز به تعمیر داشت.کم کم سر و صدای مشتریان هتل هم بلند شده بود.بنابراین اقای هیلبرت چاره ای نداشت جز این که همه ی مسافران هتلش را برای مدتی به هتل پسر عمویش بفرستد. و در این مدت دست به کار تعمیراتی اساسی برای باز سازی هتل خود شود. اما چگونه این کار ممکن بود در حالی که هم هتل اقای هیلبرت کاملا پر بود و هم هتل پسر عمویش؟

۳- مدتی بعد اقای هیلبرت و پسر عمویش هتل هایشان را تخریب کردند و به جای انها یک هتل زیبا تر و عجیب تر ساختند هتلی که درست به اندازه ی تمام اعداد طبیعی در بالای طبقه ی هم کف خود طبقه داشت و در هر طبقه هم درست به اندازه ی تمام اعداد طبیعی اتاق. البته این بار تصمیم گرفتند برای پیش گیری از مشکلات احتمالی همیشه تمام طبقه ی هم کف را خالی نگه دارند در یکی از روز هایی که تمام اتاق های طبقات بالای هم کف پر بودند . هتل جدید اتش گرفت. اقای هیلبرت و پسر عمویش فورا دست به کار شدند و نیرو های امداد را خبر کردند اتش خاموش شد و اسیب جانی به کسی نرسید. اما همه ی طبقات هتل به جز طبقه ی هم کف در اتش سوختند. و پسر عمو ها ماندند و این همه مسافر که باید جایی برای اقامت انها پیدا می کردند . می توان همه ی مسافر ها را در طبقه ی هم کف جا داد؟

در اخر باید بگم فقط افرادی می تونن این سوال رو حل کنن که(مثل خودم) درک خوبی از بی نهایت ریاضی داشته باشن و فرق اون رو با بی نهایت فیزیک تشخیص بدن.

هر کی حل کرد جواب رو بنویسه شاید جایزه بدم.

در ضمن هر کی دوست داره عکس هتل هیلبرت ۳ رو ببینه پسر ها به خودم مراجعه کنن و دختر ها هم به خانوم رمضانی (دوم ریاضی فرزانگان) مراجعه کنن.

به امید ایرانی سبز 

بای.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:38  توسط Snork  | 

قوانین مورفی

نگاهی به قوانین مورفی

 

یاد آوری قوانین مورفی تسکین دهنده ی بد بیاری ها و بد شانسی هاست. قانون مورفی در سال ۱۹۴۹ در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود(آخ) که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایش های پروژه (آخ) یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را بر عکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره ی این تکنسین گفت: « اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه» . و این اولین قانون مورفی بود. قوانین مورفی ابتدا در فرهنگ مهندسین (آخ) رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعدا قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره ی قوانین اصلی قرار گرفتند.(آخ)

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن ها

 

* اگر در توده ای یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی چیز مورد نظر حتما در ته توده قرار دارد.

* هیچ کاری ان طور که به نظر می رسد ساده نیست.(آخ)

* وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در ان هستی دیر تر راه می افتد.

* هر کاری دو برابر ان چه باید وقت می برد. مگر ان که ان کار ساده به نظر برسد که در ان صورت سه برابر وقت می برد.

* هر چیزی(آخ) که بتواند خراب شود خراب می شود ان هم در بد ترین زمان ممکن.

* اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.

*در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه در صد باشد احتمال غلط انجام دادن ان(آخ) نود در صد است.

* وسایل نقلیه اعم از اتوبوس و قطار و هواپیما و ... همیشه دیر تر از موعد حرکت می کنند مگر ان که شما دیر برسید. در ان صورت درست سر وقت رفته اند.

* اگر به نظر می رسد(آخ) همه ی چیز ها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای.

* احتمال بد پیش رفتن کار ها نسبت مستقیم با اهمیت ان ها دارد.

* هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری اماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی.(آخ)

* اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خردکن (ان هم در حالی که روشن است) می افتند.

* مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند البته بعد از این که کار را به سختی انجام داده باشید.

* هر چه بیشتر(آخ) سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او یشتر به وب کم (web cam) شبیه می شود.

* ۸۰ ٪ امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در ان غایب بوده اید.

* وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهم ترین شان نا خوانا ترینشان است.

 

<<---!!! بقیــــــــــه متن در ادامــــــــــــه مطلــــــــب !!!--->>

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:53  توسط Snork  | 

شایان : نهههههههههههههههه

200 خط نوشتم همش پرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ببخشید بچه ها !!! دیگه حسش نیس! باشه بعدا دوستتون دارم... شایان...
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 3:48  توسط Shayan  | 

مطالبی جالب راجع به عشق....مخصوص سنین نوجوونی....

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

با سلام خدمت تمامی شما بازدیدکنندگان  محترم

امروز که داشتم ایمیلم رو چک می کردم دیدم از یکی از دوستام که تو تبریز دانشجو هست یه ایمیل بهم رسیده وقتی بازش کردم و تا تهش خوندم اصلا دلم نیومد این مطلب رو تو پیج اصلی نذارم و شما دوستان خوبم هم از این مطلب استفاده نکنین پس توجهتون رو به این مطلب جلب می کنم:

تفاوت عشق و هوس

 

1 – عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم                                                                                      
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده و شنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايي نمي كنم».
هر چه جز عشقست، شد ماكولِ[1] عشق
دو جهان يك دانه پيش نَولِ[2] عشق
دانه يي مر مرغ را هرگز خورَد؟
كاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟

<<<بقیـــــــــــه متــــــــــن در ادامـــــــــــــه مطلــــــــب>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط Dangereza  | 

لو رفتم ..........معرفی.......قبرستون سنگچال

سلام به همه ی دوستای سمپادی و غیر سمپادی

همون طور که همتون می دونید خواستم مخ کار بگیرم اما پایا مثل همیشه خراب کرد.(دقیقا مثل بازی مافیا تو نمایشگاه که خراب کرد) خلاصه لو رفتم دیگه حالا خودم رو کامل معرفی می کنم

من محمد رضوانی نیا دانش آموز سال دوم دبیرستان شهید بهشتی و المپیادی کامپیوتر والبته مدرس کلاس المپیاد کامپیوتر تو کلاس های هفته ی بعد.و هم محلی شایان اینا(ایرایی)

از معرفی بگذریم

اقا یه سوتی بزرگ از دبیر .....(ببخشید چون تازه اومدم نمیدونم می شه اسم دبیر رو گفت یا نه)

امروز سر زنگ ریاضی بحث طائفه ها پیش اومد یهو دبیر گفت هر جا می رین فقط قبرستون سنگچال نرین گفتیم چرا؟ نگفت. خلاصه از ما اصرار و از دبیر انکار . بالاخره رازی شد و گفت اخه اون جا مرده هاش هم ادمو لخ.....بییییییییییییب.(بیب یعنی ........یه جورایی یعنی ......اها یعنی قزوینی بازی)

به خدا دبیر ا..... گفت.(اول اسمش الف داره)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:15  توسط Snork  | 

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، كه شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید...

۱-اوبا سر بزرگ متولد شد

 

وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی كه مادر وی تصور می كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.

۲-حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود


مطمئنا انیشتن می توانسته كتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ كند،اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یكی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشكاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های كوچك بود.


۳-او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود

انیشتن از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا كه احساس می كرد ،آنها باعث تغییر درك عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی كه حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فكر نمی كنم،زیراكه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می كرد كسانی كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بین�`ند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

<---!!! بقیـــــه متـــــن در ادامـــــــه مطلـــــب!!!--->


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:2  توسط Dangereza  |