به نام ساقی جام رضوان
با سلام خدمت تمامی شما دوستان گلم و همپایان همیشگی سمپاد آمل
با عرض ارادت خدمت مقام عظمی امامت علی (ع) این پست رو شروع می کنم.
نمی دونم چرا ولی تا حالا برای هیچ پستی تا این موقع شب بیدار ننشستم،این پست در حقیقت بعد از ۷ ساعت فکر کردن من داره نوشته می شه،تو این ۷ ساعت به این ماهی که گذشت با تمامی اتفاقاتش فکر کردم.
رمضان ۸۸ برای من مثل بقیه ماه رمضون ها نبود که ۷۰-۸۰٪ رو روزه بگیرم و بقیشم به دلایل متفاوت نگیرم ولی علت تمایز این رمضون برای من این جور چیزا نیست،برای من تو رمضون امسال اتفاقاتی افتاد که تا حدودی مسیر ززندگی منو عوض کرد نمی خوام بگم آدم شدم،امام علی اومد تو خوابم و بم گفت فلانی تو عوض شو فلان کار رو کن و... نه،می خوام بگم با اتفاقی که برای من افتاد باعث شد تا من امسال دانشگاه نرم و یک سال دیگه بخونم تا جایی قبول شم که به دردم بخوره،باعث شد تا بابام به خاطر عزم دوبارم برای خوندن برام ماشین بگیره تا سال بعد،بعد قبولی بم بده...من با همه ی تغییراتی که امسال در حال رخ دادن هست تو من،قول دادم تغییر نکنم،قول دادم اخلاق ناپسندم رو تغییر بدم بدون اینکه از تم اصلی خودم در آم،قول دادم تا آینده خودم رو طوری بسازم که برای هر کاری هر کسی نتونه بهم نه بگه،با اینکه امسال از طرف افراد زیادی مورد بی مهری قرار گرفتم و برای هر سرفصلی که تو کارام باز میکردم از طرف همه با یه !!نه!!روبرو می شدم ولی رمضون امسال با تمامی اتفاقات بد و خوبش بهم یاد داد که خداوند یکی از آیه هاشو خیلی دوست داره و اونم اینه:((اِنٌ الله مَعَ صابرین)) پس منم تصمیم گرفتم برای تمام آرزو های بزرگم صبر کنم تا شاید خداوند گوشه چشمی هم به ما نشون داد و اون کسی که به خاطر کارام به من نه گفت یا از قبول طرح و پروژه هام سر باز زد حسرت پروژه های منو بخوره و زمانی دنبال کارام رو بگیره که من دیگه با دستای نیرومند یکی دیگه تو اوجم و از اون بالا به بند و بساطش می خندم.
من امروز آروم و آهسته شروع به فعالیت می کنم تا سال ها بعد از چنین عیدی به عنوان نقطه عطف زندگیم یاد کنم چون یادآوری روز ها و فرصت های از دست رفته فقط به تجربه ما اضافه می کنه و غمگین شدن دوباره خلعت چنان گران بهایی رو برای ما به ارمغان نمی آره بر عکس باعث سست شدن در جایگاه جاری نیز می شه.
شاید خدا خواست با این اتفاقات بهم نشون بده که اگر من یه قولی بهش بدم اونم جایزه خوبی بهم می ده فقط امیدوارم بتونم به قولم عمل کنم و تا آخرش پاش واستادم که اگر بتونم این کار رو انجام بدم مطمئنا خداوند مزد این هممه تلاشم رو تو همین دنیا می ده و منو به آرزوم و اون آرامشی که می خوام می رسونه.
شب احیای امسال مثل سال های قبل نبود لااقل برای من خیلی خیلی متفاوت بود،این شب با اتفاقات خارجی زمینه ساز کارای من بود.
بامداد امروز که بار دیگر به سقف اتاقم خیره شده بودم ناگهان از خود بیخود
شدم و حضور غریبه ای را نزد خود حس کردم که چون کودکی موج سوار بر
گونه هایم موج سواری می کند،اشک هایم بی کنترل در حسرت نگاه یارش
از منزلش برون شد تا شاید بار دیگر آن نگاه معصوم را بجوید اما حیف که تنها
راه دیدار آن نگاه های شرم آلود گذر زمان بود.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:57  توسط Dangereza
|
سلام به همه دوستان نازم...
خوب هستین انشالله؟؟ نماز روزه هاتون قبول ! خوب دیگه ماه رمضان هم اومد و رفت و ما موندیم و کوله باره سنگینمون....راستی عید فطرتون مبارک... امیدوارم روزهای خوبی در پیش داشته باشین...
آخی!!...چه زود گذشت...حد اقل برای من که اینطور بود...تابستونو میگم...واسه من که خیلی تند اومد و رفت...ای خدا!!!راستی برا شما چی؟؟برا شما هم زود گذشت؟؟یه چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه و باز هم همون روزهای تکراری و شیرین....روزهای دبیرستان بهترین روزهای عمرتونه...از دستش ندین دوستای گلم...زود میاد و میره ولی بهترین خاطره ها ماله دبیرستانه....
کم کم تعداد پست های ما هم کم میشه هر چند سعی می کنیم هر چند وقت بیایم سراغتون ولی خب دیگه...منو ممس که امسال پیشیم...سها هم که سومه ...(اینی که من می دونم بعید می دونم براش فرقی داشته باشه!!!کلا بیکاره!!! ولی خوبه اینم...آدم همیشه وقت داشته باشه....ببخشید سها خانم شما چی جوری برنامه ریزی می کنین این همه وقت دارین؟؟!!!!زیر نظر استاد الیمسونه گو کار می کنین دیگه؟؟؟)
بگذریم...چیزه زیادی هم از خاطره ها یادم نمونده...آخی...چقدر زود همه چی رو فراموش می کنیم...حیفه بخدا....
ما که امسال پیش هستیم و یه سال دور از جونمون و جونتون باس عینه خر بخونیم....تا ایشالله اگه خدا خواست به اون چیزی که حقمون برسیم...یه کم زیادی جدی مینویسم امشب...نمیدونم چرا ولی یه خرده دلم گرفته...شاید چون ماه رمضون تموم شد...اینم از این دیگه
بچه ها دیگه باس منتظره پست های سوتی ما در مدرسه باشین...این مدت هم که مدرسه نرفتیم و خبر خاصی ندارم...ولی خب احتمالا همه چی برا شروع درس و کلاس آماده ست..نیس؟؟
قبل از شروع سال جدید پیشاپیش یه خسته نباشی و یه خدا قوت از طرف سمپادیها به آقای نصیریانه عزیز میگم...امسال ساله آخره آقای نصیریانه...من که هفت سال با ایشون بودم...بد به حال اونایی که با آقای نصیریان نیستن!! امسال که تموم شه خیلی دلم براشون تنگ میشه ولی امیدوارم هر جا میره موفق باشه...و مانی عزیزشون ((پسر آقای نصیریان))...خلاصه من و آقای نصیریان خیلی با هم خاطره داریم...از رفتنمون به اداره واسه مسابقات گرفته(یه مدت هر روز اداره بودیم...موقع مسابقات استانی بود) تا جلساتمون واسه مجله و اردوی اصفهان و شبهای رصدی و ...خلاصه من که هفت سال خاطره از آقای نصیریان دارم...خدا خیرش بدهم...
بچه ها برام دعا کنین...
حرفهای ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی...
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!...
دوستتون دارم..
شایان...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:31  توسط Shayan
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:5  توسط Shayan
|
به نام نامی عشق
با سلام و عرض احترام و وقت بخیر خدمت تک تک دوستای گل سمپادی و غیر سمپادی
گفتیم یه خاطره ای هم از خبرنگارا بنویسیم این قشر زحمت کش و پر دغدغه در کشور ما.
صبح روز اول نمایشگاه بود و جناب آقای مدنی اومده بودن به نمایشگاه سر بزنن اول راجع به این آقای مدنی بگم،ایشون آچار فرانسه استانن خلاصه از بازیگری،مجری گری،منشی صحنه،طراح دکور،مجری ستاد میرحسین موسوی،انتخاب رشته،مشاوره تحصیلی،آزمون های تعیین سطح،آب حوض،بنایی،نقاشی و...

، خلاصه اینه که ایشون نباشه استان لنگه تازه ایشون با خانم آیدا منتظر حجت در صدا و سیمای مرکز طبرستان همکارن و با هم تو تلویزیون دلقک بازی در میارن
،.......ایشون اومدن و به من گفتن حیف این نمایشگاه بازتاب خبری نشه و من شماره چند تا خبرنگار رو میدم شما زنگ بزنین و بهشون اطلاع بدین تا بیان.
خوب بریم سر اصل مطلب...خوب این دختر شما بابت مهریه چقدر می خواد؟....اوه اوه یه لحظه جو بریم سر اصل مطلب منو گرفت شرمنده خلاصه ما این خبرنگاره زنگ زدیم و اومد بعد که نمایشگاهرو دید زنگ زد بزرگترش اومد با میکروفون با آرم واحد مرکزی خبر و رفت تو غرفه ابزار های نجومی(البته قبل از این کار تو آبدار خونه یه صبحانه تووووووووووپ تو آبدار خونه نمایشگاه زد) و اومد تو این غرفه و حالا از من میپرسه به این بچه هایی که نجوم کار می کنن چی میگن؟؟؟؟؟؟ میگم جاااااااااااااااااااان؟؟؟ میگه الآن به این بچه ها چی میگن؟ گفتم میگن منجم بعد دیدم میکروفون رو گرفت و رفت به سمت فیلمبردار و داره می گه من اینطوری حرکت می کنم تو هم همرام نیا یه جا ثابت فیلم بگیر بعد دیدم میگه ۳.....۲.....۱....حرکت:((اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور با هکاری ۲۵ نفر از منجمان برتر این رشته علمی در شهرستان آمل گشایش یافت،که در آن منجمان آخرین دستاورد های علمی خود را به دید عموم گذاشتند.))
حالا دیدم منو گرفته و میگه بیا به عنوان مدیر برگزاری صحبت کن حالا منو امیر داریم بهش میگیم داداش مدیر ایشون هستن(امیر)ولی این بابا میگه فرقی نداره بیا آقا بیا ما هم گفتیم باشه بعد از ما یه سوال پرسید ما اومدیم جواب بدیم گفتیم به نام خدا دیدم میگه کات.....به نام خدا نداریم بدون به نام خدا بگو حالا می گم مگه میشه میگه آره به نام خدا نداریم و ما هم بدون به نام خدا واسش گفتیم.
حالا رفت بالا سر غرفه ستارگان پیشه سجاد بعد از کلی مصاحبه علمی یهو از سجاد می پرسه تو خودت تو آسمون ستاره داری؟؟ حالا من تو دلم گفتم آب پاش آخه این سوال میون یه بحث علمی می پرسی؟؟؟
خلاصه کلا خبرنگار سر آب پاشی بود قابل به ذکر اون گزارش از شبکه های ۲،۴،۵،خبر،پرس تی وی پخش شد
کاغذ سفید هر چه قدر هم که سفید و تمیز باشد کسی آن را قاب نمی گیرد
برای ماندگاری در قلب ها باید خاطره ای برای باهم بودن داشت
سرفراز باشی ای میهن من
یاحق.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط Dangereza
|
سلام دوستای گلم...
چند تا مطلب کوچولو...
۱-همین جا از داش سجاد گلم و کل حاسب عذر میخوام...من زیادی تند رفتم.ببخشید دیگه...
۲-امیر جووون مرسی از نظرت ! واقعا ازت ممنونم...(اصلا سر افرازمون کردی...منتظره تندیسه رخش بودیم...چی شد؟؟؟؟؟)
۳-آقا خاطره یادم نمیاد...یکم بهم کمک کنین تا بنویسم...
تو رو خدا نیگا کن شانسو...اون روزی که خبرنگار اومد...صبحی اومد که من اون صبح نبودم..اه اه..شانس اینقدر مزخرف..خیره سرم من واسه خبرنگارا زنگ زده بودم...نامردا(از قضا همشون نامرد بودن...همه دختر بودن...چرا خبرنگاره مرد کمتر از زناست...دلیله خاصی داره؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خبر نگارا؟؟؟!!!!)
بچه ها عضو گیریه حاسب هم شروع شد...برین تو سایته حاسب حال کنین...البت من اگه بودم نمیرفتم...چیزی نداره..همین سایته خودمون بهتره...آره دیگه..نرین همین جا باشین...
از نظراتتون هم ممنونم...
بچه ها کمک چیزی که بییییییییب نداشته باشه یادم نی..
راسی از مهران و هادی جان هم عذر میخوام...سجاد شرایطم رو میدونه!
دوستتون دارم...
شایان...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط Shayan
|