تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

خاطرات بعد از نمایشگاه...

به به... می بینم که بازار خاطرات گرمه!!!

خداییش چقدر خاطره داریما... اول یه چیزی به شایان جان بگم . آخه عزیزم تو که می دونی من و سها که خونه پی سی نداریم رضا هم که وقت نداره کلا خواستم بگم سرعت تایپ ما هم خوبه (چشم حسود کور!!!)

خلاصه به درخاست رضا می خوام یه خاطره از ماشین بازی هایی که شبا بعد از نمایشگاه می رفتیم واستون بگم...

بهترین خاطره این بود که یه شب بعد از نمایشگاه خسته و کوفته گفتیم چی کار کنیم؟! رضا گفت بریم بچرخیم مام گفتیم برییییییییم...!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه یهو دیدیم واقعا داریم می چرخیم! سرمونو گرفتیم بالا دیدیم داریم دور یکی از میدون های آخر کوچه ۲۲وم می چرخیم!

حالا نچرخ کی بچرخ!

 یه دور دو دور سه دور... رضا بسسسسه... ۷۸ ۷۹ ۸۰... رضا تورو جون عزیزت بی خیال شو... ۱۲۳ ۱۲۴ ۱۲۵... رضا داریم بییییب!... ۱۶۷ ۱۶۸ ۱۶۹... رضا مغزمون جمع شد طرف راست سرمون! ول کن دیگه!!! حالا فکر کنین ۷ نفر تو ماشین داریم می ترکیم تازه آرش نهاوندیانم با ماشین اومد...! چشمتون روز بد نبینه یه چند دوریم با اون چرخیدیم! دیگه هر جی خورده بودیمو بیییییب!

خلاصه شایان عصبانی می شود!!! رضا فرمونو می کشه چپ شایان می کشه راست و در کمال تعجب این شایانه که مبارزه رو می بره و خلاصمون می کنه...

واسه همتون از صمیم قلب آرزو می کنم این بلا به سرتون نیاد!

خاطره ار رانندگی رضا بازم هست که به وقتش واستون می گم...

و در آخر...

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط Mamas  | 

خاطرات با شایان 4 : فراموشی...زنا اینور,آقایون اونور(البته بازم میان اینور!!!)...کنسرته من...سجاد در

سلام همه دوستای گلم...

اولا چند تا صحبت با چند نفر!

پایا جان تو باید دسته منو بگیری ماشالله این تویی که از نمایشگاه بارت رو بستی!!!

بعدشم که یه کم بعد از نمایشگاه داریم فراموش میشیم نه من همه ۲۰ نفره بقیه که برا نمایشگاه زحمت کشیدن چون من که کاری نکردم!!(خودمونیما ولی خداییش خیلی هم کار کردم!!!) بگذریم...

خداییش داری؟!!!۲۰ تا پست من میدم یکی ۳ نفره بقیه!!!!بمیرم ۳تایی خسته میشن ماهی یه پست بدن (شاید سرعت تایپشون پایین باشه؟!!!!)

آقایون خانوما اولا جدا وایسین!!!ماشالله ببین چه صفی کشیدن برا خوندن پست های من...به قول معروف اووووووووووووووواااااه!!!!!!!!!!!!!!!!!ا  اول قرار بود وسط پرده بزنیم....یه سری از دوستان گل برای حفظ شئونات اسلامی در نمایشگاه پیشنهاد دادن چه کاریه آقا!!!پرده بزنین راحت!!!یه پیشنهاد دیگه هم این بود اول نمایشگاه بصورت عمومی چادر پخش کنن!!!! یا گفتیم آقایون اونور...خانوما اینور...(ما خودمون رو بکشیم باز آقایون میان اینور...چه خبره مگه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

راستش ما که ۲ تا آدرس دادیم یه سری از این مثلا سمپادیها !!!! ازم می پرسیدن شایان جووووووووووون!!!!! زنونه مردونه سواست؟؟!!!ما هر چی فکر کردیم مگه توالته؟؟!!!!!!!!یا مثلا استخره!!!!دیدیم نه این تیزهوشهای خنگ فکر کردن ۲ تا آدرس یکی برا آقایونه یکی برا خانوما!!!!فیکر کن شیفت میذاشتیم...(صبح تا ۳ بعد از ظهر آقایون....۳ بعد از ظهر تا ۸ شب خانوما...آخر شب هم بعد از شام خانوادگی که شد قاطی!!!!!(مثل این عروسیا هست بعد از شام بییییییییییییب!!!ما که اصلا از این چیز ها ندیدیم؟!!!!یعنی واقعا قاطی میشه؟؟!!!!بمیری خواهر ایشالله!!!...)

آقا ۵ شنبه روزه تمییز کاری بعد از ظهر که همه عین جنازه اوفتاده بودیم اینجانب حس موسیقیاییم گل کرد نه!!!!!!!!!!! یکی از این تی ها رو برداشتم بجای گیتاره واقعیم...شروع کردم خوندن...وقتی میای قشنگ ترین پیرهنتو بیییییب!!! گرفته تا آهنگهای قدیمی و فرهاد و فریدون و  گوگو بییب !!!! و ای ایران و از این چیزها دیگه...بعدش هم که کنسرت داغ شد رضا خان به من اضافه شد که البته تنهایی کاره ۵۰ نفر گروه کر رو می کنه!!!!! آخرین قطعه رو که اجرا داشتم می کردیم در انتهای کنسرت وقتی رو زمین زانو زدم هم زمان گیتارم (دسته تی) شکست و اینجناب به زمین خوردم...(نا گفته نماند در طی زمان کنسرت خانمهای علیپور و عربی داشتن تو آشپزخونه سماور رو می سوزوندن!!!و سجاد سالار!! این مرد زحمت کش (که روز مزد استخدامش کردیم!!!) داشت آب بازی می کرد برا خودش....بمیرم برا بچه م ...هنوز کودک درونش تو قنداقه!!!!!!!!)...

بله این همون ۵ شنبه ای که امیر نبود...هادی نیومد...مهران نیومد...بله دیگه؟؟!!!!!!!!

 

الهی سینه ای ده آتش افروز     در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست        دل افسرده غیر از آب و گل نیست

 

دوستتون دارم...

شایان...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط Shayan  | 

پشت صحنه نمایشگاه:((برخورد با مسئولین....))

با سلام به تک تک برو بچه های گل سمپادی و تمامی بازدیدکنندگان محترم

بله دیگه همه شروع کردن خاطره نویسی گفتیم ما هم از چند تا مسئله خاطره ای بنویسیم

همین جا جا داره از خانم باقری اولا تشکر کنم ثانیا عذر خواهی:تشکر بابت همکاری بی نظیرشون با حاسب و عذر خواهی بابت این خاطره.

روزی که منو امیر قنبری واسه گرفتن تلسکوپ رفتیم خانم باقری گفتن باید از حراست آموزش و پرورش نامه بیارین ما هم که همین طوری خودمون عقب بودیم گفتیم اگه این کار رو واسه فردا بندازیم دیگه خدا باس رحم کنه از این رو آرمین عزیز با امیر جان مشغول فیلم برداری شدن منم عازم آموزش و پرورش در این مسیر من رکورد خودم رو تو سرعت زدم قبل از این ۱۶۵ بود که با کمک خدا اینو به ۱۸۰ رسوندم و من در عرض ۲۳ دقیقه رفتم آموزش و پرورش و برگشتم تو مدرسه تیزهوشان دختر بودم خود خانم باقری منو دید جا خورد قسمت جالب تو آموزش و پرورش بود که آقای رسولی مسئول حراست می فرمودند:((من آخه چیو نامه بزنم؟؟ اصلا ربطی به من نداره!! فکر کنین رئیس پلیس آمل نامه بزنه که می تونین اموال آموزش و پرورش رو ببرین چون اصلا ربطی به هم ندارن این مال مدرسست و اصلا ربطی به ما نداره!!)) من هم این ها رو به خانم باقری گفتم اونم دید گیر یک سری آدم سیریش افتاده بالاخره مجبور شد تلسکوپ رو بده.

یه روزه دیگه قبل نمایشگاه بچه ها حرکات نمایشی با ماشین خواستن ماهم افتادیم رو دور دستی و راک فورد و تیک آف و ... که یک آن دیدیم همسایه ها در اومدن و فحش میدن من پریدم با ماشین یه ۱۰۰ متر جلو تر ایستادم تا بچه ها بیان دیدم یه ماشین جلومو گرفت منم نا مردی نکردم یه راکفورد کشیدم و ۳ دقیقه ای دم پل ۱۲ چشمه بودم حالا فکر کنین تو اون خیابون تنگ چاکسر فقط و فقط لایی می کشیدم اون لحظات از بهترین لحظات زندگیمن اون لحظه هایی رو می گم که لایی می کشم .

بله میرسیم سر بچه های خودمون... من انصافا در مورد غذا عمرا چیزی بیارن و من در هر حالتی نه بگم ولی یه نفر بود اونجا دست منو بست بابا اون اصلا نابغه خوردنه یعنی هر چی خوردنی فک و فامیل بچه ها میووردن اون می خورد رکورد هایی هم بر جاب گذاشت:خوردن سه کیک با یک تکدانه(سرعتی ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه)خوردن انواع شیرینی ها به صورت مشت مشت و... ولی روز آخر افطار هم یه کیف اوردن ما حواس نبودیم چقدرشو بیرون بردن یا از سر سفره جم کردن الله و اعلم ما که ندیدم ولی اون کیف و اون غذا ها بعید بود بیرون نبرن با اون اشتها البته من بر آن شدم تا تراز گردش مالی پدرشونو در بیاریم و بعد از آنالیز سرانه مصرف غذای ایشون رو در ماه بیان کنم.این نابغه در خوردن کسی نیست جز آیدا(آذین)

بله ایشالا دفعات بعد خاطرات دیگه ای رو هم می ذارم

ماندم  به  تو  گلشن  زیبا  چه   نویسم-----من مور صغیرم به سلیمان چه نویسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد-----با  این  دل  تنگم به عزیزم چه نویسم 

(مرحوم قیصر امین پور)

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط Dangereza  | 

خاطرات با شایان3 :50 تومنیه فرد...من رکم...عضو جدید حاسب در بایگانی

سلام سمپادیهای گلم...

از نمایشگاه بگم.......

آها یه چی تا یادم نرفته بگم...یکی از این داداشای ویزلی اومده بود فروشگاه نمایشگاه خرید...میشناسین...خانم فرد!....بعدش ایشون کتابشون شد ۹۵۰ تومان...با خانم علیپور هم بودن...من یه هزاری برگردوندم دیدم خانم علیپور داره چپ چپ نیگا میکنه؟؟؟خشکم زد !با خودم گفتم نکنه جلو بازدید کننده سوتی داده باشم؟؟(من کل نمایشگاه یه سوتی دادم!!!)دیدمک میگه ۵۰ تومن باقیش کو؟؟؟تعجب کردم..ااااا(با کسره)...یعنی اینطور...هر چی فکر کردم خدایا من ۵۰ تومنی حالا از کجا جور کنم...(نکه کلا به ما تراول می دادن!!!!!!)...یادم اومد همین خانم علیپور یه پنجاهی از یکی تیغیده بود گذاشته بود تو صندوق پولها...رفتم آوردم دادم بهشون...دیدم گره از ابروان خانم پرسی وا شد!!!!

یه چیز جالب برام رک بودن آیدا خانم بود...همه چی رو همین طور میگفت...خیلی رکن ایشون...

بعدش یه یارویی بود روز تمییز کردن نمایشگاه ۶ صبح اومد اونجا (بعد از اذان صبح فکر کنم راه افتناد چون اومد اونجا دید داریم میشوریم اول یه کم آب بازی کرد بعد رفت نماز...فکر کنم وضو گرفت....!بعدش اوم پرسید ببخشید کجا باید ثبت نام کنم؟؟؟ما رو بگو همه چشا ۴تا...ثبت نام چیه...ما حرفی نزدیم...فکر کردم نکگنه عینک نذاشته اشتباه اومده...ولی دیدم نه~آقا خیلی هم جدیه و میخواد تو نمایشگاه عضو شه!!!!!!!!!!!!!!!گفتیم نداریم..او.نم رفت...روز نمایشگاه اومد...رضا رفت مخش رو کار گرفت...بعدش یارو رو آورد سمت من گفت:آقای حسین زاده مسئول این کار هستن....ای خدا!!!!من در این شرایط خندم میگیره تابلو...بطوری که بقول معروف طرف مقابلو لاب میزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منم اسم و فامیلی یارو رو رو یه برگه با شمارش نوشتم...بعد ازش شماره تلفن گرفتم..بالاشم نوشتم اولویت شماره ۱!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ازش هم پرسیدم تو چه قسمتی می خواین فعالیت کنین یارو گفت:ستاره هایی که..............شروع کرد داستان گفتن از نوترونی گفت تا دو تایی و....من هم یه مهر پا برگش زدم گفتم برگتون رفت تو بایگانی انجمن تو اولین جلسه رسیدگی میشه...!!!طرف هم کلی حال کرد و دوانم دوان در حالی که فریاد میزد :یافتم یافتمـااا...ببخشید اشتباه شد...اون قضیه ارشمیدسه که از حموم همون جوری لخ بییییییییییییییییییییییییییییییب!!!!!!!!!!!!(فکر کنم رضا یه نسبتی با ارشمیدس داره!!!))

کلی به یارو خندیدیم...

فقط دعا کنین نیاد اینجا نخونه...اونی که من دیدم بییییییییییییییییییییییییییب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی از آیدا و فرد هم عذر میخوام اگه راجع بهشون نوشتم...

دوستتون دارم...

شایان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط Shayan  | 

بی سیم !!!

بازم سلام

در ادامه ی خاطرات نمایشگاه به درخواست یکی از دوستان تصمیم دارم اشاره ای به موضوع بی سیم داشته باشم :

خب ،،، بله ،،، بازم آقا رضا {نصف خاطرات نمایشگاه مربوط به ایشون بود!!!}

از اونجایی که بای موارد امنیتی نیاز بود که بچه های امنیت با هم در ارتباط باشن ،،، ما اونجا چند تا بی سیم داشتیم ( خَله باکلاس بیمی !!) و بازم از اونجایی که یکی ، دوتا از این بی سیما دست جناب آقای حسین زاده بود ،،، بدیهی بود که اتفاقات غیر منتظره ای بیوفته

 ،،، به طور مثال شما در غرفه خودتون گرم توضیح دادن مباحث جذاب نجومی هستید ! که یکدفعـــــــــه وسط توضیحات گرانبهاتون

     ،،، آهنگ فوتبالیستاااااااااا پخش می شه و شما هم هر چی دنبال منبع صدا می گردین پیداش نمی کنین

،،، اما،،، و اماپس از ریشه یابی گروه ، منبع صدا رو پیدا کردیم که دیدیم آقا رضا از فرط بی کاری گوشی تلفن همراه (!)شونو گذاشته جلوی بی سیم و در حال پخش آهنگه!!! و این آهنگ داره تو غرفه های پخش می شه !!!

                                            به ،،، به ،،، فیض بردیم !!!

و یا صحبت کردن آقا رضا و جناب قنبری نیاکی با بی سیم که باس تا شعاع 100متری شون کسی نباشه و گرنه به دلیل به کاربردن کلمات بیـب چهرتون شطرنجی می شه !!!

هنوز مونده ! ،،، بله به قول یکی از دبیر ریاضی سال اولمون که خیلی ارادت داریم بهشون

                                                این نهضت ادامه دارد !

حالا قسمت جالبش ،  مربوط می شه به فیلمبردار فعال گروه و همکار بنده !

بدلیل نامساعد بودن هوا ، گرفتن تصویر سیاره ها با تلسکوپ واسه بچه ها خیلی سخت شده بود و در واقع نمی شد رصد کرد ،،، که هر چی گفتیم بابا اون دکل و ... !! اوهوم

بله می گفتم ،،، اما احتمال 20 % می رفت که بشه رصد کرد ( این درصدام داستان داره واسه خودش ! ) واسه همینممردم تو حیاط ارشاد منتظر بودن تلسکوپم روی بوم ساختمون بود و بچه ها سعی می کردن با اون تصویرو بگیرن و اونو رو پرده نمایش بدن ،،، در همین حال بود که به این نتیجه رسیدن باس کلا بیخیال رصد بشن ! ،،، آقا رضا هم با اون بی سیم معروفس تو حیاط بود و اخویی فیلمبردار ماهم اون بی سیم دستش بود بالا کنار تلسکوپ بود

و می خواست به آقا رضا بگه : رضا جان ! یه لطفی بکن حواست به مردم باشه ازشون پذیرایی کن که یه موقع خسته نشن منم الان میام پایین

،،،،،،،، که بجای اینکه جمله ای به این بلندی رو بگه کل جمله رو خلاصه کرد و بی سیمو گرفت و گفت : رضا مردمو اون پایین سرگرم کن تا من بیام !!!!!!!!

بله دیگه ،،، باید حرفای بچه های انجمنو طلا گرفت ،،، بس که جملاتو واضح و رسا به مردم انتقال می دن !!!

                خب اینم از داستان بی سیم جادویی !

                                                                       و این داستان ها ادامه دارند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط Soha  | 

آسمان مال من ست.../خاطرات با شایان 3 : دستهای خالی و بییییییییییییییییییییب...؟؟؟!!!!!!!!!!

راستش امروز که دارم می نویسم انقدر دلم گرفته نمیخوام از سوتی ها بگم....

راستش دلم برا حاسب تنگ شده...برا تمام بچه های گروه...امروز که عکس آتلیه رو دیدم (عکسی که مادر غزل خانوم زحمتش رو کشیدن ...که جا داره یه بار اینجا هم ازشون تشکر کنم...) یاد تک تک بچه ها...یاد خاطره هامون افتادم...آخ که چقدر دلم تنگ شده برا تک تک بچه ها...برا امیر جون...برا دکتر...برا امیر حسین دوم...برا کمیل...برا عارف(معادی)...برا سجاد جون ...برا امیر صادق..هادی...مرتضی...پایا...رضا بهزادیه خودم...برا آرمین و خلاصه برا همه بچه ها...

ایشاا... که باز همدیگه رو میبینیم...حالا تا خدا چی بخواد...

درسته خسته شدیم ولی خیلی خوب بود...خیلی زیاد...یادش بخیر همه بچه ها تلپ بودن غرفه من...حالا که اینطوری شد بزار بگم...آقا شنبه صبح آقای جوکار منو گیر اورد که آقای شایان حسین زاده برو یه نگاه به (روم به دیفار!!گلاب به روتون و رومون!!بوی بد دور!!!)دبلیو سی (همون توالت خودمون!!!!!!!!!!!!!!)بنداز......رفتم دیدم بله!!!!بچه ها روزنامه ها رو انداختن کف دستشویی!!!جناب نظافتچی هم منو گیر آورد بیچاره تمام سفره دلشو وا کرد که :ببین پسرم!!!!!!نظافت برا خودتون خوبه...سلامتی میاره و از این حرفا دیگه....ما هم شدیم مسئول تمییز کردن تفالت!!!!!جارو زدیم نشد!...نایلون و دستکش دست کردیم بازم نشد...آخرش با دستهای خالی(برنامه امشب سینماهای حاسب!!!!)کف دستشویی رو تمیزیدم...!!!!!بعد که دنبال مسئولش گشتم از صغیر و کبیر انکار کردن...ای خدا...چقدر نامردین...حالا که من تمیز کردم...لا اقل با وجود خانوم ایکس بگه من بودم...(چون روزنامه رو خانومها برا شستن پنجره استفاده کردن نه!!!!!!!!!)خلاصه اونم گذشت و شد یه خاطره کثیفه بد بو!!!!اینم یکی دیگه...یه خاطره دیگه هم هست که بییییییییییییییییییییییییییییییب...!!!!!!!!!!!!!!!(ببخشید بدلیل حضور رضا در این خاطره و وجود بییییییب های متوالی خاطره کلا بیییییییییییب شد!!!!!!!!!!!!!)

ای بابا...بازم نشد...

هر کجا هستم

                باشم...

آسمان مال من ست

پنجره فکر زمین عشق هوا مال من ست

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت...

 

دوستتون دارم...

شایان...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط Shayan  | 

خاطرات با شایان 2: سماور زغالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به به !

سمپاد گروپ دیگه داره میترکونه ها ها ها !!!

جمع همه مون که جمعه ...ای ول ای ول....

به خونه خودت خوش اومدی ممس جان!!مطمئنم همه منتظر برگشتنت بودن و حالا که اومدیم تیم بزرگ وبسایت نویسی سمپاد گروپ با حضورت کامل شد.....

بچه ها از امروز می هواهیم بترکونیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..................!

من ِداش رضای گلم ِ مس جون عزیزم و سها خانوم (ما چند(۴) نفر!!!)از امروز کولاک می کنیم....(گر چه تا حالاش هم کردیم نه!!!!!!!!!!!!!..)

بله دیگه...یه چی بگم تا یادم نرفته ...آره دوستای گلم سها خانوم اصلا سماور رو نسوزوند بلکه تنها رسما سماور رو آسفالتید!!!!سماور رو روشن کردن بعدش یادشون رفت خاموش کنن صبح که اومدیم با یه چیز جزغاله طرف بودیم...ما که به این سوزوندن نمی گیم مگه شما می گین؟؟؟!!!!!بعدش هم خیلی راحت آقای غلامی که اصولا مسئول همه چی رو من بدبخت می دونست افتادن سر من!!(البته خیلی بهمون حال دادن...آقای غلامی رو میگماااااااااااا)بله دوستان این خانم های نمکایشگاه رفتن یه چایی بدن سماور رو رسما نابودیدین!!!!

بله ! اینم یه خاطره خوب دیگه بود!!(فقط نفهمیدم کجاش خوب بود!!!)

ایشا ا... خاطره بعدی خاطره من از پاک کردن دستشویی با دستهای مبارک خودش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خودم بالا آوردم!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به به آرمین جان ! مرد سوژه پرداز!چطوری؟ میگما چطوره اون فیلم ها رو بزاریم برا دانلود تا همه یه حالی بکنن!نظرت چیه فیلمبردار غیر محترم!!!!استاری نایت من چی شد مرد نا حسابی؟؟؟ اس بده بهم بگو!واسه اون قضیه آموزش دادنه میخوام.میخوام تا قبل از مهر باره اون طرف رو واسه نجوم ببندم.

 

و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت!

دوستتون دارم...

شایان...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط Shayan  | 

من برگشتم!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

سلام به همه ی دوستای گلم خوبین؟

من برگشتم!!! انگار همین دیروز بود که فکر یه سایت مشترک بین دو تا مدرسه زد به سرم...

یادتونه تو اولین پست با یه شعار قشنگ از سروش لشکری کارو شروع کردم؟

«یه مرد هیچ وقت زمین نمی خوره»

اما رضای عزیز خوب می دونه چطوری زمینمون زدن...

بی خیال بحثو سیاسی نکنیم!!!

یه مدت زیادی ازتون دور بودم اما باید از رضا تشکر کنم که با کمک بچه های دیگه سایتو سر پا نگه داشت !!!

حالا که همه از نمایشگاه گفتن بذارین منم بگم...

بدون اغراق می گم یکی از بهترین روزای زندگیمو تو اون روزای نمایشگاه داشتم . یه هفته آماده سازی و بعد ۴ روز که نمایشگاه برگزار شد .

خیلی خوب بود دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و خوشحالم از این بابت! اما خیلی هم ناراحتم آخه جدا شدن از بچه ها خیلی سخت بود واسم...

دست خانم عربی واقعا درد نکنه اون عکس یادگاری بهترین یادگاری شد واسمون... هر وقت دلم واسه بچه ها تنگ می شه عکس رو می گیرم تو دستمو همه ی خاطراتو یادم میارم.

تو اون ۲هفته جو خیلی صمیمی ای به وجود اومده بود که از همه بچه ها به خاطر همه ی زحمتاشون تشکر می کنم...

و باید از اشخاصی مثل آقای نوایی و آقای شاکری تشکر کنیم که بهمون سر زدن...

و در آخر چندتا کلمه جلوی اسم بچه های نمایشگاه...

رضا= بیییییب! و رانندگی فوق العادش!

سها= چیزززز! سماور! و کتاب حافظش که به قول خودش نباید دست کم گرفتش!

غزل عربی= و فال هایی که می گرفتو همه رو رسوا کرد...!

آذین منتظر حجت= برو سر غرفت!

آرمین= و ۴۰ گیگ فیلم از کل نمایشگاه...!

شایان= و صندلی فروشگاه!

خودم= سانسور! (آخه سوتی من قابل نوشتن نیست ف*ی*ل*ت*ر می شیم!!!)

رضا بهزادی= پخش فیلم! (البته بیشتر کارتون!)

سجاد سالار= پسر تو غرفه نداری هی میای پایین؟!

غزاله صابر= و ID Card معروفش!

و بازی مافیا تو روز آخر...

همش خاطره شد و رفت شاید دیگه خیلی هارو نبینم. دلم واسه همتون تنگ می شه بچه ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط Mamas  | 

نمایشگاه و سوتی هاش

ســــــــــــلام

چه خبرا؟؟ خوبین ؟؟

 آره دیگه ،،، نمایشگاه نجوم ایندفعه هم تموم شد ،،،

 خداروشکر که مردم نمایشگاه رو قبول داشتن ، در واقع به شخصه از نمایشگاه راضی بودم که این نتیجه ی زحمات بچه های انجمن حاسب بود ،،، و ،،، یه خسته نباشیدم به گروه می گم که تو این 3روز ( خودمونیم دیگه روز چهارم که هیشکی نمی دونست نمایشگاه تمدید شده ،،، و اصلا به حساب نمی یومد !!!) و البته هفته های قبلش خیلی زحمت کشیدن {بَکوشتِنه شه خِد ر ِ}
خوبی بچه های گروه اینه که همه شون ( حالا اکثر قریب به اتفاقشون ! چه فرقی می کنه مهم نفس کار !! می خواستم تاثیر گذاری جمله بیشتر شه !!!) واسه کاری که می کردن ارزش زیادی قائل بودن ،،، از بچه های پیش دانشگاهی که از کلاساشون می زدن تا مثه بقیه هر روز یک ساعت قبل بازکردن نمایشگاه( 8صبح تابستــــــــــون خیلیه هاااااااااا) اداره ارشاد بودن ،،، تا من که به عنوان یه مهمون باهاشون همکاری می کردم { و البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ! مثه اینکه یه سماورم سوزوندم ،،، اصلا سوزوندم که سوزوندم !!!( روووو رو دارین ؟!) بهم گفتن زدی سماور و سوزوندی منم در کمال خونسردی گفتم : ا سوخت !!! ،،، ولی نسوخته بود نامردا داشتن اذیتم می کردن !}

تا دلتون می خواد خاطره و سوتی داشتیم ،،،

 مثلا یه خاطره که الان یادم اومد :

روز دو ، سوم نمایشگاه بود ،،،

 تضمین داره به حرف جناب آقای فرماندار که تو سخنرانیشون فرمودند : ما نخبه هایی مثه حامد عباس زاده داریم که رتبه ی ی ی ی ، چند بود ؟! آها ! 8 ،9 رو تو کنکور کسب می کنن !!! ،،،

 خب می گفتم ،،، از اونجایی که نمایشگاه تو تابستون بود ،،، طبیعیه که مردم تا ظهر اون طرفا پیداشون نشه ! مسلما بازدید صبح خیلی خیلی کمتر از غروب یا شب بود 

، واسه همینم بچه یه در میون هی غر می زدن که " چرا کسی نمی یاد !" اون روزم ما تو غرفه فروشگاه نشسته بودیم ، و یه نفرم داشت کتابا رو نگاه می کرد و نرم افزارا رو می دید ،،، که یه دفعه یکی از بچه گفت : اه پس چرا کسی نمیاد ؟! ،،،

 و بله چشمتون روز بد نبینه ،،، 

آقا رضا هم دیگه کم نذاشت در جا برگشت گفت : آخه این وقت روز خر رِه با نانچیکوتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com  بَزِنَی خِنه جا در اِننه ؟؟؟!!! {ان شاءالله که نیاز به ترجمه نداشته باشه !!!}     

          بــــــــله !!!!!!!!!    

 جمله که تموم شد خودش فهمید چه سوتی ای داده ،،، مام سرخ و سفید و سبز شدیم تا این آقای بازدیدکننده برن ...( آقا چیه ؟! چرا منظور بد میگرین ؟! چه ربطی به سیاست داشت ؟؟ اصلا به ما چه ملت تو ستادشودن پرچم ایران می بندن دستشون یا می گن ما پرچم رو تجزیه نمی کنیم ؟!!! ما رو چه به سیاست ؟! والا به ما که حق رای هم ندادن ،،، لابد یه چیزی می دونستن که ندادن ،،، دسشونم درد نکنه ،،، خدا خیرشون بده !!!)

 در کل خاطرات خیلی خوبی این مدت داشتیم که می تونین تو سمپاد آمل دنبالش کنین ، و در آخر ،،، از همه ی بچه های حاسب به پاس تمام زحمتاشون و شما دوستای عزیز و گل که بهمون افتخار دادین و تو این نمایشگاه کنارمون بودین تشکر می کنم .


امید است (!) موفق باشید !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط Soha  |